نمیدانم چرا انسان هر چقدر بقول خودش متمدن تر میشود نسبت به همنو عانش بیرحم تر میشود دیگر مانند یک ماشین رفتار میکند و کم تر شبیه انسان است مانند ماشینی که به هر بهایی میخواهد یک مسیر را تا مقصد بپیماید حالا حتی اگر وسط راهش هزاران نفر را به خاک سیاه بنشاند.واقعا سخت است ادامه زندگی با وجود این همه تمدن.
برچسب: نویسنده: پندار کاظمیان تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 8:21
قدیم هر وقت از خانه دور میشدم دلم میگرفت فکر میکردم غربت بخاطر فاصله از زادگاه است زمان گذشت تا فهمیدم غربت بخاطر دوری از کسانیست که برایت عزیزندبرای انسان هایی که شاید دیگر شبیه آنان را نیابی برای انانی که بی هیچ منتی برایت دلسوزی میکنند برای کسانی که بخاطر موفقیتت از ته دل خوشحال میشوند. حیف که خیلی دیر فهمیدم زمانی که دیگر آنها را کنار خودم نداشتم زمانی که در وطنم احساس غربت کردم تازه فهمیدم غربت بخاطر دوری از سرزمین نیست بخاطر دوری از عزیزان است...
برچسب: نویسنده: پندار کاظمیان تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 8:21
برایم همه چیز تکراری شده است تعجب میکنم از آدم هایی که شب و روز خود را به بطالت میگذرانند ولی حسرت جوانی به اصطلاح از دست رفته خود را میخورند نمیدانم اگر خداوند نعمت مرگ را به انسان عطا نمیکرد بعضی آدمها تا کجا میخواستند در توهمات خود به پیش بروند.
برچسب: نویسنده: پندار کاظمیان تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 8:21
دنیا را زیاد جدی نگیر حتی در سخت ترین لحظاتش ....دنیایی که به نفسی بند است.... هیچ چیز انقدر که تصور میکنی ارزش ندارد پس چه خوب میشود اگر دستانت را باز کنی و با همه مهربانتر شوی آغوشت را به روی همه باز. کنی که دنیا را برای همه بهشت کنی... کاش وقتی که انسان تصور میکند هیچ کس را یارای مقابله با او نیست کمی بیندیشد و از سرنوشت گذشتگان و اطرافیانش عبرت بگیرد...
برچسب: نویسنده: پندار کاظمیان تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 8:21
انسان ها چقدر عجیب شده اند طوری یک دروغ را به تو میگویند گویی که خودشان آن را باور کرده اند و ذره ای به دروغ بودنش شک ندارند چه سخت است میان بعضی آدم ها باشی که سال هاست واژه ای بنام صداقت را به خاک سپرده اند و باورشان اینست که بدون آن بهتر میشود زندگی کرد و طوری رفتار میکنند گویی که حتی جای خالیش را نیز احساس نمی کنند.
برچسب: نویسنده: پندار کاظمیان تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 8:21
برچسب: نویسنده: پندار کاظمیان تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 8:21
تنهایی ام را بهانه نمی کنم اما سخت است در هیاهوی زندگی گاهی وقت ها دلت انقدر بگیرد که دنیا با تمام وسعتش برایت یک زندان انفرادی شود خیلی سخت است که احساس کنی یک طناب به دور گردنت پیچیده و دارد خفه ات میکند خیلی سخت است کاش بفهمند.
برچسب: نویسنده: پندار کاظمیان تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 8:21
برچسب: نویسنده: پندار کاظمیان تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 8:21